حالـمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه هر روزکم کم می خوریم
***
آب می خواهـم سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
***
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیـدارم نـکردی آفـتـاب
***
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
***
دشنـه نامرد بر پـشتم نشـسـت
از غم نا مردمی پشتم شکست
***
سنگ را بستند، سگ آزاد شد
یـک شـبه بـیـداد آمـد داد شـد
***
عشق آمد تیشه زد بر ریشه ام
تیـشه زد بـرریشـه اندیشـه ام
***
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم ، دیگـرمسـلـمانی بـس است
***
در میان خلق سردرگم شدم
عاقـبـت آلودهء مـردم شـدم
***
بعد از این با بی کسی خو می کنم
هر چـه در دل داشـتـم رو می کنم
***
نـیسـتم از مـردم خـنجـر بـه دست
بت پرستم، بت پرستم ،بت پرست
***
بت پرستم، بت پرستی کار ماست
چـشم مـستی تحـفـهء بازار ماست
***
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعـم شـوم اسـت باور می کنم
***
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چـرا گم کرده ام
***
قـفـل غــم بــردرب سـلـولـم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
***
من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فـرا مـوشم مکن
***
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غمخوار باش
***
من نمی گویم دگر گفتن بس است
گفـتن امّـا هـیچ نشنـفـتن بس است
***
روزگـارت بـاد شـیـریـن ، شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
***
آه درشـهـر شـما یـاری نبود
قصّه هایم را خریداری نبود
***
وای رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
***
از درو دیــوارتــان خــون می چکد
خون من ، فرهاد ومجنون می چکد
***
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشـه گـر افـتاد دستـم بسته بود
***
هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه
***
هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه
هیچ کس انـدوه ما را دید ؟ نه
***
هیچ کس چـشـمـی بـرایـم تـر نکرد
هیچ کس یک روز با من سر نکرد
***
هیچ کـس اشکی بـرای مـا نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
***
چند روزی هـست حالـم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
***
گاه برروی زمین زل می زنم
گاه برحــافـــظ تـفـال می زنم
***
حـافــظ دیـوانـه فــالـم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
***
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
شاعر :آشا
1385/09/07
21:00:00